2024/4(April)/22
دوشنبه، ۳ ارديبهشت ۱۴۰۳

شهید احمد روشنی

زندگینامه

شهید احمد دراواخرآذرماه 1349 چشم به جهان گشود این فرزند خوش سیما گل سرسبد خانواده بود 5 ساله شد که درکلاسهای آمادگی وپیش دبستانی شرکت کرد وپس ازرسیدن به سن 6 سالگی به مدرسه راه یافت اودرسهایش را به خوبی می خواند بطوریکه موردرضایت مربی واولیای خود قرارگرفت احمد بسیارحرف گوش کن ومهربان بود زمانیکه انقلاب اسلامی شروع شد اوبه همراه پدردرتظاهرات وراهپیماییها شرکت می کرد احمد دوران ابتدایی را تا مقطع چهارم درمدرسه 22 بهمن گرگان ومقطع پنجم را دراستان قم طی نمود ومجدداً دوران راهنمایی را درگرگان درمدرسه سردارجنگل شروع نمود درهمین ایام بود روزی پدرش ازاحمد پرسید پسرم اگرمن شهید شوم شما چه می گویید ؟ احمد گفت:پدر جان اگر شهید شوی می گویم پدر شهادتت مبارک ، راهت ادامه دارد.هنوز احمد دوره اول راهنمایی را به پایان نرسانده بود که پدرش شهید شد وقتی که پیکر پاک پدرشهیدش را آوردند او بالا سر پدر ایستاد بدون آنکه اشکی بریزد محکم وبا غرور وافتخار روی تابوت را باز کرد وبا شجاعت ودلیرانه لبخندی زد وبوسه ای بر لبان پدر زد وگفت: پدر جان شهادتت مبارک ،ان شاالله راهت را ادامه خواهم دادوبعد از این احمد آرام وقرار نداشت در این هنگام به ورزش روی آورد ودر کلاس های کاراته وهمچنین در کلاس های بسیج شرکت می نمود او می خواست جسمش به همراه ایمانش را قوی نماید تا جاییکه احمد انقدر ایمانش قوی شده بود که حاضر نبود چشم به نامحرم بیاندازد نمازش را در اول وقت می خواند حتی بعد از شهادت پدرش نماز شب را شروع کرد ونماز شب می خواند. قبل از هر نماز قرآن قرائت می کرد .احمد حتی در هنر هم مهارت داشت ونقاشی هایی را ترسیم می نمود.او در نقاشی کشیدن اسلحه ها وتوپ ها وهلی کوپتر مهارت خاصی داشت و همیشه آرزوی بزرگش این بود که یک روزی بتواند در جنگ حق علیه باطل شرکت نمایداما این آرزویش چندان طولی نکشید که توانست موافقت مادرش راجهت فراگیری آموزش نظامی در بسیج را بگیرد وپس از گذراندن دوره آموزشی به پادگان شهید برکتی در شهرستان رامسر اعزام گردید که در این موقع مادر شهید احمد با تماس تلفنی به حاج علی اکبر پاسندی که در آن زمان فرمانده پادگان آموزشی 22 بهمن رامسر بود موضوع اعزام احمد را مطرح ، وفرمود که اگر امکان دارد از اعزام احمد به جبهه را مانع شودکه آقای پاسندی با هماهنگی فرمانده وقت اعزام نیرو ومقرر گردید که احمد به مدت 3 ماه در پادگان آموزشی مشغول خدمت شود وبا این کار جلوی اعزام احمد گرفته شد اما پس از پایان دوره 3 ماه مجدد احمد به گرگان بازگشت اما طولی نکشید که با اصرار زیاد به مادرش درجهت رفتن به جبهه توانست رضایت او را بگیرد وزمانی که اعزام نیروها در طرح لبیک یا خمینی شروع گردید احمد هم به جبهه جنوب منطقه دهلران اعزام گردید وپس از اعزام در همان موقع عملیات والفجر 6 شروع گردیدوکه احمد در این عملیات شرکت ودر این عملیات پیکر پاکش در منطقه عملیاتی چنگوله وچیلات مفقود گردید وتا به حال پیکر پاکش به وطن بازنگردید .

روحش شاد
وصیت نامه

به نام او که هرچیزی از اوست با نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان بادرود و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و رزمندگان اسلام.

انا لله و انا الیه راجعون

ما همه از خدا هستیم و به سوی خدا رجعت می نمائیم.

آنچه را که در این انقلاب آموختیم اخلاص و ایثار بود . خدایا تو شاهدی که من صرفا برای جنگیدن هجرت نکرده ام بلکه هدف اصلی مبارزه با هواهای نفسانی است همه باید بدانند من آگاهانه و عاشقانه با انتخاب خود دراین راه قدم گذاشتم لذا اگر توفیق بیشتری پیدا کردم و شهادت نصیبم شد بجای آنکه برمن گریسته و عزاداری کنید از خداوند غفور و رحیم برایم طلب آمرزش و عفو بنمائید. ای مردم با ایمان ای پدران و ای مادران گرامی ای برادران و ای خواهران گرامی بنده وظیفه خود دانستم که از اسلام عزیز و انقلاب بزرگ و خاک پاک میهن اسلامی خود دفاع کنم شما می دانید چقدر این انقلاب خونها برایش ریخته شده تا به ثمر رسید.

بنا به مسئولیت شرعی خود وظیفه خود دانستم که دراین نبرد شرکت نمایم که در این راه پیروزی و شهادت هردو رستگاری و سعادت است. و شکر خدای را که به من سعادت جنگیدن در راهش را عطا فرمود.

خدایا تو نیک می دانی که فقط برای تو و برای تعالی و خالص شدن خودم قدم در این راه گذاشتم پس ای خدای بخشنده قسم به بزرگیت شهادت را نصیبم بگردان و ای شهیدان که به اوج کمال خود رسیده اید ما را نیز دعا کنید که در زمره ی شما قرار گیریم. چه زیبا و دوست داشتنی است خالصانه در راه خدا قدم برداشتن و به درجه والای انسانیت رسیدن وچه زشت و ناپسند است در خانه و دربستر مردن که همیشه از چنین مرگی هراس داشتم ، زیرا که دنیا و زندگی دنیایی محل آزمایش و امتحان است پس چه بهتر که فرزندان آخرت باشیم . مادرجان : من شهیدان را دوست دارم و می خواهم در صف شهدا قرار گیرم ، مادر خواهشی از تو دارم وقتی شهید شدم برایم گریه نکن باید خوشحال باشی که من به سعادت رسیدم و شهید شدم.

مادرجان : وقتی بر سرجنازه ام آمدی دستهایت را بلند کن و بگو: خدایا این هدیه ناقابل را از من قبول کن

فرزند شما احمد روشنی